تبليغاتX
گوگولی خانوم می خندد:)
این خاطرات ماست
سلام.

پنجشنبه خونه خاله گوگول خان دعوت بودیم.

قبلش رفتیم وقت از آتلیه گرفتیم واسه عروسی جمعه که می خوایم بریم قبلش بریم عکس بدازیم.

من الان یک عدد گوگولی خانوم هستم که با ناخن مصنوعی بسی با سختی تایپ می نمایم!!!!!!

شبش خونه خاله گوگول خان اینا کلی خوش گذشت و در کل شب ،من و گوگول خان با بچه های 8 و 2 ساله خاله خانوم مشغول بودیم.

گوگول خان انقدر این بچه ها رو اذیت نکن انقدر سربه سرشون نذار:دی

خلاصه جمعه هم رفتم آرایشگاه که بعد از اومدن فقط کم مونده بود گریه کنم....وای موهام افتضاح....آرایشم افتضاح....

تازه می خواستم برم آتلیه...

خلاصه خواهر مهربونم واسم موهامو درست کرد...یه کمم آرایشمو تغییر دادم...گوگول خان هم نیم ساعتی تو خونه منتظر موند تا آماده بشم...

یه پیرهن واسه آتلیه پوشیدم که آبیه بلوزش و به دامنش چسبیده..دامنشم سورمه اییه با یه گل توسی که به یقش چسبیده با کمربند طوسی..خیلی جالبه مدلش ...شاید فک کنین این رنگا به هم نمیان ولی محشرن...ترکیه ایه..از حراجی خریدم 68 ولی قیمتش 88 بود...خیلی اسپرت و با مزه است دامنشم تا بالای زانوهستش.

گوگول خان هم کت و شلوار زغالی با بلوز سفید و کروات خط دار مشکی و نقره ای...

کلی عکس انداختیم دعا کنید خوب از آب در بیاد...

رفتیم عروسی هم همون پیرهنی که مامان گوگول خان دوخته بود پوشیدم با اون پاپیون گنده رو سینش...یادتونه؟

اونجا که رفتیم تو عروسی با مادرشوهر محترم دوتایی رقصیدیم تو تالار...

بعدشم واسم میوه پوست می کند ...کلی شرمندم کرد.....کارای که من باید انجام بدم در حقیقت

همش حواسش به لباسم بود که کج نشه...آرایشم به هم نخوره...عینه مامانا...

کلشم با هم گفتیم خندیدیم...مدل لباسارو نگاه می کرد می گفت گوگولی خانوم این مدلی دوست داری واست بدوزم تن اون دخترست؟

منم نظر می دادم و از این حرفا..

عروسم واقعا نازنین و زیبا بود...فوق العاده بود....

خیلی هم عروس شادی بود...

راستی عروس دختر دوست خانوادگی گوگول خان اینا و همسایه چندین سالشون بود...

یه دفعه خاله عروس مادر شوهرمو شناخت و کلی روبوسی کردن...بعدشم خاله عروس بهم گفت:خانوم من نمی دونم چه خوبی در حق دیگران کردید که پ خانوم(مادرشوهر) شدن مادر شوهر شما...

خیلی خانومه نازنینیه واقعا...

یادتونه خواهرمم این حرفو زده بود بهم ؟>یعنی دقیقا این جمله رو؟


موقع غذا اول واسه من غذا می کشید مادر شوهر بعد خودش...کلی ازین کارا...

بعدشم که اومدیم تو راه ....مادر شوهر:من از آرایش عروس خوشم اومد واسه گوگولی خانوم آدرسشو پرسیدم...

پدر شوهر:(خطاب به مادر شوهر) وای قربونت برم الهی ببین چه به فکره ...عزیزدلم ...

من:؟؟؟؟؟؟؟

راستی خونه خاله گوگول خان که بودیم ...اونجا خاله گوگول خان گفت تمام پسرهای خانواده پدر گوگول خان اینا به شدت از پدر بزرگ تا نوه ها زن دوست هستن و این موضوع طی سالیان دراز یکی پس از دیگری به ارث رسیده است...طبق شواهد ...(این خاله گوگول خان با پسرعموی پدر گوگول خان ازدواجیده است).

مطابق یک سند پدر بزرگ پدری گوگول خان خیلی خیلی خیلی زن دوست بوده و الان هم فوت کرده خدابیامرزدش، در حدی که زبانزد خاص و عام بوده و هنوز هم همه می گن...زن ذلیل نه ها....ازینا که می گن خار تو پای زنم نره .....

مثلا بچه 2 ساله داره بازی می کنه یه دفعه ماشینش خورد به پای بنده:دی

گوگول خان انگار من موشک خوردم یا با ماشین واقعی تصادف کردم حدودا چند دقیقه ای کف پای منو تو دستش  گرفته تو جمع..(یعنی دولا شده از رو مبل).همش می گه :چیزیت نشد؟درد می کنه؟الان چه طوریه؟

من:نه عزیزم هیچی نیست...

__________________________________________

رفتیم خونه گوگول خان اینا که ازون ور بریم بیرون منم نشستم تا سریع بریم تو اون چند لحظه که نشستیم هی مامان شوشو به گوگول خان می گه:عزیزم برو پیش گوگولی خانوم بشین...

دوباره دوثانیه بعدش :پدر شوشو برو عزیزم پیش گوگولی خانوم بشین...

حالا تصور کنین فاصله ما کلا اندازه دوتا مبل از هم دوره....چند دقیقه دیگه هم می خوایم بریم بیرون...

________________________________________

مامانم امروز می گ بهم:اینطوری که مادر شوشو نگات می کنه انقدر دوست دارم خیلی با ذوق نگات می کنه....

____________________________________

راستی طبق یه کشف از مادر شوهر ،تو پارکینگشون گربه رفته و چون هردوتامون هم می ترسیم -بیچاره این پدر و پسر با این زنای ترسو-بهم گزارش داده که نرو تو پارکینگ که بترسی یه وقت

______________________________________

کائنات من ازتون می خوام که بهترین ها رو برای من و همسرم بیارید تا ما وفق ترین آدمای دنیا باشیم.



+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 19:24  توسط گوگولی خانوم  | 

سلام.

خیلی نگرانم دیشب رفتیم هایپر انقدر شلوغ بود مردم فقط داشتند خوراکی می خریدند، 10 برابر روزای قبل .انگار می خواد قحطی بیاد.وای باید می دیدید خیلی وحشتناکه یاده تو فیلما و زمان جنگ افتاده بودم.

تازه هیچ کدوم از لوازم برقی مثل یخچال ماشین لباسشویی و .... فروخته نمی شد.

واقعا استرس دارم.گه نامزد نکرده بودم و قرار نبود زندگی تشکیل بدیم شاید انقدر استرس نداشتم.

خیلی واسه ما جوونا بد شد.

به نظر من واسه باباهامون یا اونایی که زندگیشون به یه جایی رسیده فرقی نداره ولی واسه ما که می خوایم پایه های زندگیمونو بچینیم فرق داره.

مثلا وقتی بابام از گرونی می گه کلی می خنده و شاید اصلا خیلی واسش فرقی نداره حتی با وجود اینکه

می خواد جهاز بخره ، یا مامانم طلاهاشو می سنجه که الان قیمتش چقدر شده.

وای خیلی نگرانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 13:25  توسط گوگولی خانوم  | 

سلام.

وای امروز ی کم رفتم گشتم هیچ کدوم ازون لیست خریدمو نخریدم.الانم استرس دارم.

فردا می رم دوباره مامان گوگول خان گفته بیا پرو لباس.

فردا هم با گوگول خان می ریم گه شد انگشتر بخریم.

می دونم چرا حال ندارم دوست دارم به یکی گیر بدم.

شاید امشب با بابا بریم هایپر من مدل یخچال و گازم و ماشین لباس شویی مو انتخاب کنم.

دیدید چه سکه و طلا گرون شد؟

 من:فک کنم  ما  گوگول خان رفتیم زیر خط فقر.

بهش می گم می خنده....بخند بخند عیب نداره....

کائنات بهترین چیزها رو به سمتمون سرازیر کن.



+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 20:13  توسط گوگولی خانوم  | 

سلام.

روز 90/10/30 اولین خرید جهیزیه توسط گوگولی خانوم و پدر محترمش از شوش انجام شد.

2تا جانونی قهوهای تیره که پارچه توش هم قهوه ای تیره با گلای سفیده-دوسش می دارم. 9عدد ظرف واسه تو فر که سرامیکین و سفید و مدلای خیلی جدید و جالب.

3 تا قابلمه سرامیکی تو سه سایز متفاوت.

یه ظرف اردو خوری سفید با سینی چوبی.

یه ست قوری و قندون و فنجون واسه رو میز یا ..نمی دونم جنبه تزئینی داره.

6 تا هم ظرف واسه گهداری غذا تو یخچال-همین.

بگم که از صبح شوش بودیم و ساعت 6 بعد از ظهر با چند تا ظرف برگتیم خونه:دی

هفته پیش پنجشنبه رفتیم خونه گوگول ان اینا با ممان و بابا -ظرفایی که داشتن هم واسشون بردیم.منم و ظرفشون شکلات ریختم و دو تا جا شمعی گذاشتم.ظرفای شب چله بود.

لباسمم اون شب پرو کردم .خوشگل شده بود.

تو این فته هم گوگول خان رو هنوز دیدم.جمعه هم عروسی دعوتیم.

پجشنب هم ونه خاله کوچیکه گوگول خان واسه اولین بار دعوتمون کرده.

نمی دونم چی بپوشم.کلی خرید دارم.

شامپو می وام سینر یا پنتن یا نیوا-لاک طلایی که به لباسم واسه عروسی بخوره-وقت آرایشگاه بگیرم-یه بلوز وشگل بخرم واسه شب مهمونی- مام لیدی اسپید ژله ای که شکر خدا نایاب شده- رنگ کردن موهام و ابروهام (تازگی ها یه رنگ قهوه ای تیره میذارم چون قبلا اصلا رنگ نکرده بودم خیلی عوض می شم.)-شلوار جین هم می خوام-جوراب ساپورت قهوه ای -بوت - یه کرم آبرسان صورت مارک لیراک یا ایووروشه ..... فعلا هینا یادم اومد.اینا خیلی واجبن.

دیگه خبر خاصی نیست.

راستی دیروز تو برف نزدیک 1 ساعت و نیم تو برف منتظر سرویس موندم تا بیاد و داشتم قندیل می بستم و واسه اینکه پولشو از حسابش کم نکنن ودم نیومدم.خیلی به نظر خودم کار اشتباهی کردم.چون خودم موندم چطور زنده موندم اونم تو اون برف اونم یه جا ثابت وایسی.آخراش دیگه کم کم داشت گریم در میومد که همکارم زنگ زد گفت یه ربع دیگه می رسیم بهت....

اینم از این.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 14:57  توسط گوگولی خانوم  | 

سلام.

امروز از صبح گوگول خان اومد دنبالم رفتیم خونشون واسه پختن نذری.

تو راه از این شابلون ها خریدیم واسه تزئین شله زرد.

رسیدیم تو پارکینگ همه مشغول بودن.

دوست مامان گوگول خان هم بود و  می گفت که همیشه تعریفتون رو از مامان گوگول خان شنیده بودم.

منم که تشکر کردم.

مامان بزرگ گوگول خان هم که سرآشپز بود.

موقع تزئین با گوگول خان دارچینا رو ریختیم انقدر تمیز دراومد از آب.

بیشترشو گوگول خان تزئین کرد الهی فدات بشم من با اون سلیقت...عزییییییییزدل من.

مم همش بهش می گفتم تو تزئین کن ببینم چه جوریه سلیقت؟

خالشم گفت: سلیقش خوبه که شما رو انتخاب کرده دیگه.

خلاصه خیلی قسمت تزئیناتش خوش گذشت بهمون.

بعدشم رفتم بالا تا گوگول خان نذری ها رو پخش کنه...

تا رفتم دیدم در خونه بازه ...تا خواستم برم تو مامان گوگول خان گفت :نه نه گوگولی خانوم نیای تو ها عزیزم ...نیا

من:؟؟؟؟چرا؟؟؟؟

مامان گوگول خان:آخه اسفند دود کردم تو خوشت نمیاد درها رو باز گذاشتم ،تا بیای بوش بره.

-دیدم در بالکن ،پنجره آشپزخونه ، در اصلی خونه رو باز گذاشته_خیلی واسم ارزش داشت چون یه بار گوگول خان بهش گفته بود گوگولی خانوم از اسفند بدش میاد ،دیدم چقدر واسش مهم بوده که یادش مونده خیلی واقعاً واسه این کارش و این رفتارش خوشحالم و به مادر شوهر به این با شعوری واقعاً می بالم.

خلاصه کمکش کردیم همه مهمونا و ادر شوهر لوبیا پلو پذونده بود واسه نهار.

دیگه مهمونا ساعت 3 رفتن.اما من می خواستم بیام که می گفت نمی خوام بری ...باید بمونی ...آخه اصلا ظهرا اهل خواب نیست منم موندم...اما گوگول خان رفت یه چرت زد...

بعدشم حرف زدیم و گوگول خان هم طبق معمول گوش می داد.

بعدشم اون لباسی که قراره واسه 7 بهمن بریم عروسی و واسم داره می دوزه رو پرو کردم....

مدل یقش دکلتست و یه پاپیون گنده داره روی یقش سمته راست و سمته چپشم فقط یه تک بند کلفت

می خوره، رنگشم کرم هستش و قدشم تا زانو هستش.

راستی چادری که واسم آورده بودن سر بله برون واسم دوخت مامانش سفید با یه گلای بامزه...

منم سر کردم رفتم پیش گوگول خان گفتم می خوای چادری بشم؟

گوگول خان هم گفت:نه

واقعا از جواب قاطع و یک کلام شما کمال تشکر رادارم گوگول خان.

مثله همیشه بعد از دیدنت قراره یه هفته خوب رو شروع کنم و از خدا ممنونم که تو رو که بهترینی و من می دونم که باهات خوشبخت می شم رو سر راه من قرارداد.

گوگول خان خیلی تو جمع ،دوستت دارم.مثله وقعهایی که دوتایی تنهاییم.

من توی تک تک لحظات وقتی بهت نگاه می کنم تو دلم تکرار می کنم که چقدر دوستت دارم و چقدر تو مهربونی

درست عین مامانت.

______________________

امروز تو ماشین بهت می گم:گوگول خان من عشق مامانتم.

گوگول خان :ای بابا پس من چی؟

بعدشم کلی صدای خنده که تا آسمون می ره....

___________________

از کائنات تمام خوشیها و سلامتی رو می خوام که برای ما بیاره و تک تک اعضای خونوادمون.


+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390ساعت 20:6  توسط گوگولی خانوم  | 

سلام .

امروز 2 روز از تعطیلات می گذره .دیروز گوگول خان زنگ زد بهم تو ساعت کاری .منم با کلی تعجب برداشتم آخه عادت نداره موقع کار تو ساعت کاری زیاد زنگ بزنه .بهم گفت بریم واست انگشتر بخرم امروز.

بعد از ظهر هم اومد دنبالم و قبله اینکه بیاد گفت مامانم دعوت کرده بیای خونمون شام.منم کلی گیج شدم که چی بپوشم و بالاخره لباسه خواهرم که چهارخونه مشکی و سفیده و خیلی بامزست از این یقه عروسکیا پوشیدم که کلی مورد پسند گوگول خان قرار گرفت که وای چه خوشگل ه.بهت میاد ....

رفتیم گشتیم و هیچی پیدا نکردیم....حالا دوباره باید بریم.

رسیدیم خونه .مامان گوگول خان گفت :پس انگشترتون کو؟

ماهم گفتیم هیچی نپسندیدیم:دی

دیگه من کلی عکسای شب چله و تولد بابامو برده بودم تو تلویزیون با هم دیدیم.

بعدشم مادر شوهر یه کم فشارش بالا بود و با وجود این دعوتم کرده بود که کلی شرمندش شدم.

چون از صبح پاشده بود کارایی که واسه نذرش واسه اربعینه انجام داده بود-نذر شعله زرد دارن- بعدشم چون من دفعه پیش که داشتیم حرف میزدیم درباره بفرمایید شام و غدای حلیم بادمجون و منم گفته بودم که خیلی دوست دارم بخورم تابحال نخوردم...یادش مونده بود و دیشب واسم پخته بود..کلی سورپرایز شدم سر شام.خیلی خوشمزه بود.

حالا این وسط گوگول خان می گه:مامان به نظر من که همون کشک بادمجونه....فرقی نداره.

حالا خودتون قضاوت کنید آیا کشک بادمجون همون حلیم بادمجونه؟مزش هیچ ئفرقی نداره ؟یعنی اخه گوگول خان طعمه گوشتو حبوبات و بادمجون با هم با کشک مثله کشکه بادمجونه؟جل الخالق.

خورشت مرغ و آلو هم پخته بود که من عاشقشم.

_____________________________________________

بعدم با گوگول خان تو اتاقش آهنگ گوش دادیم....کلی شاد گشتیم و کلی گوگول خان یواشکی دور از دیدگان بقیه قربون صدقه من می رفت:دی

_______________________________________________

کاش بودینو می دیدین وقتی مامان بابای گوگول خان از عشقشون و دوست داشتنشون تعریف می کنن چه جالبه و من خوشحال می شم که همسرم همچین پدر و مادری داره و عشق ورزیدن رو ازشون یاد گرفته...

وقتی بابای گوگول خان به مامانش می گه: یکی یه دونه من ،من تورو نداشتم چیکار می کردم ..وقتی مامانش کلی با ناز می خنده....

من همه اینارو دوست دارم.

___________________________________________

وقتی بابای گوگول خان بهمون آدرس یه کافه تو وسط شهر رو می ده که اونجا آهنگای قدیمی ملایم پخش می شه موقعه سرو غذا و می گه حتما بریدا خیلی خوبه.......منم به شوخی به گوگول خان می گم :یاد بگیر:دی

_______________________________________

وقتی از راه پله ها میام بالا هردوشون وایسادن تا بیام بالا ...بعد بابای گوگول خان صدای پام و که می شنوه شروع می کنه به قربون صدقم که وای دختر گلم اومده عزیزدلم اومده...

__________________________________

راستی یه خبر خوب امروز گوگول خان بهم داد که تا به وقوع نپیونده فعلا نمی گم.

فردا هم مادر شوهر نذری داره گوگول خان الان زنگ زد گفت اگه برم سازمان که هیچی اما اگه نرفتم میام دنبالت که بیای خونمون واسه نذری .........

منم گفتم :باشه.

_____________________

چهارشنبه هفته پیش ساعت 7 صبح زنگ زدم به گوگول خان می گم:

سلام من ..... هستم_یکی از محصولات شرکتشون رو گفتم.

انقدر گوگول خان خندید...می گه چرا آخه اینطوری می گی ؟

منم گفتم آخه مجبورم یه جوری خودمو به کارت ربط بدم چون تو روز فقط به مباحث کاری جواب می دی:دی

____________________

گوگول خان خیلی دستت دارم و از کائنات می خوام تا بهترین ها رو برات رقم بزنه....


+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 22:18  توسط گوگولی خانوم  | 

سلام دوستای خوبم

امروز خونه بودم هم مامانم مریض بود هم یه کم برادرم.

نهار مرغ با پلو درست کردم.خوب شده بود .غذای مریض بود دیگه.

همش می خوابیدم تا شاید بهتر بشم.

از صبح هم یک بار با گوگول خان صحبت کردم و یه بار دیگه زنگ زد حالمو بپرسه که فک کنم از بس داشتم حرفای اشتباهی میزدم و نمی شنیدم چی می گه و برعکس جواب می دادم گفت خانوم بعدا زنگ می زنم بخواب.

الان من یه گوگول خان هستم با دستایی که لاکاش نامرتبه و موهای ژولی پولی که به حموم احتیاج دارن و ابروهای پر که به یه موچین احتیج دارن و یه آشپزونه که به جمع و جور کردن احتیاج داره و یه مامان دارم که خواب خوابه چون از دخترش یه ویروس گرفته و من هم عذاب وجدان دارم.

________________________________________

دیروز رفتم دکتر و از دکتر برگشتنی یه نون بربری داغ خریدم و از بس که غذای شنبه های سازمان بده (البته فک نکنین روزای دیگش خوبه )و من هیچی نمی تونم بخورم یه دفعه به خودم اومدم دیدم نزدیکه نصفه نون بربری رو نوش جان نمودم .

____________________________________

دیشب دوباره کلی گشتم و بالاخره کتاب فلورانس اسکاول شین رو از زیر تختم در میان انبوه کتاب و وسایل پیدا کردم و با یه لبخند پیروزمندانه شروع به خوندنش کردم.

از شهر کتاب میرداماد خریدمش شاید 5 سال پیش و تک تک خطهای کتاب واسم الهام بخشن.

زیر اکثر جملاتش خط کشیدم و نظر شخصیمو اون لحظه زیرش نوشتم......خوندنش ضرر نداره.

______________________

راستی هر وقت فیلم راز رو می بینم یه اتفاق خوب واسم میوفته و یا یه تغییر تو زندگیم ایجاد میشه.

____________________

گوگول خان زنگ زد  گفت صبح ساعت 5:30 صبح سازمانشون بوده واسه یه گزارش....

خیلی به خودش فشار میاره..به نظر من اونا لیاقتشو ندارن که این همه واسشون دل می سوزونه.

______________________

جان لا یتناهی فراوانی و توانگری رو به سمت ما جاری ساز مثل همیشه.


+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1390ساعت 18:9  توسط گوگولی خانوم  | 

سلام فردا مرخصی هستم اون هم از نوع استعلاجی.

راستی مدیر قبلی رفته یه سازمان دیگه که خیلی بزرگتر از اینجایی هست که کار می کنم و بهم پیشنهاد کار داده...

تا حالا 3 تا از مدیرام که رفتن جای دیگه بهم پیشنهاد کار دادن ...خیلی واسم البه...اعتماد به نفس گرفتم...

سرفه می کنم...دکتر رفتم می گه هم حساسیته و هم سینوزیتت هستش.

باید استراحت کنم...مامانم رو هم مریض کردم.

سنگسار می کنند . غافل از آنکه شهر پر از فاحشه های مغزی ست
و کسی نمی داند که مغزهای هرزه ویرانگر ترند تا تن های هرزه

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1390ساعت 1:20  توسط گوگولی خانوم  | 

سلام دوستای عزیزم.

این هفته با گوگول خان بیرون نرفتیم البته من مریض بودم اما تصمیمم رو گرفته بودم که این هفته نگم بریم بیرون که گوگول خان یه کم استراحت کنه روز تعطیل آخه خیلی خسته شده بود این چند وقت و همشم با من بیرون بود پس دیروز و امروز یه استراحت حسابی کرد.البته منم سینوزیتم عود کرده و دیشب کلی اصرار کرد بیاد دنبالم بریم دکتر که من قبول نکردم.البته من بهانه آوردم که چون دکتر متخصصم نیست نمی شه می خوام شنبه برم ولی تو دلم واسه این قبول نکردم که نخواستم اذیتش کنم.

دیشب هم در مورد یه موضوع جدی که تو زندگیمون تاثیر داره حرف زدیم باهم و هرچی خدا بخواد پیش میاد و ازتون انرژی مثبت می خوام همون لحظه ای که دارید می خونید.ممنون.

-----------------------------

دیروز کلی تو دلم مثله مامان بزرگا واست دعا کردم که خدا خوشبختت کنه چون بهترین مرد دنیایی و این برای توجیه این دعا فکر کنم دلیل موجهی باشه.

صبحا که دارم می رم سر کار تا از پله برقی برم بالا و برم اونور خیابون و سوار سرویس سازمان بشم همیشه به یادتم و کلی واست انرژی مثبت می فرستم و از کائنات می خوام که همه چیزای خوب رو بیارن پیشت تا یه روز خوب رو داشته باشی.

خیلی حس خوبیه که از همسرت انقدر راضی باشی که واسش آرزوهای خوب بکنی نه به خاطره خودت بلکه فقط به خاطره خود خود خودش....

این حس رو خیلی دوست دارم و آرزو می کنم هر انسانی رو این کره خاکی این حس رو تجربه کنه .

_________________

دلم یه بوت می خواد که پاشنه دار باشه و چرمی و قهوه ای سوخته......راستی اون پالتویی که از تندیس خریدیم با گوگول خان خواهرم تو میلاد نور دیده و گفت که 50 تومان ارزون تر بوده خیلی ناراحت شدم.........

همکارم هم یه بوت توی تندئیس که دویست و خورده ای بوده خریده از میلاد نور 88تومان......فک کنم قیمتای میلاد خیلی خوبه ...

_________________

امروز لیست جهیزیه ام رو نوشتم تا ببینم دقیق چی می خوام .البته چیزای مهم و نوشتم چون نمی خوام  از این آدمایی باشم که کلی چیزای الکی می خرن و آخر سرم ازشون استفاده نمی کنن و می ذارن تو کمد........

اگه چیزی خریدید که ازش تاحالا یه بارم استفاده نکردید به منم بگید تا منم نخرمش.

_______________________

راستی یکی از دوستای دوران دانشگاهم تو فیس بوک پیدا کردم .عکس باردارش رو گذاشته بود عزیزممم.

انقدر ذوق مرگ شدم که نگو...آخی دوستم مامان شده بود.

__________________________

امروز قرار بود با بابا بریم شوش و من یه سری وسایل آشپزخونه بخرم که نرفتم حدودا یه یکی دوماهی هست که بنده خداهارو سرکار گذاشتم.

خب نمی دونم چرا دلم می خواد همه چیزو در لحظات آخر بخرم:دی

______________________

گوگول خان:خانوم الان باید بری با سرم گلوت وشستشو بدی ...بعد پونه و نعنا و آویشن دم کنی بخوری ....و بعد انجیر خیس کنی بخوری ...و بعد عسل با آبلیمو بخوری .......

من:گوگول خان تو یه پا دکتریا(البته گوگول خان برای همه مریضیا دم کرده نعنا و پونه رو پیشنهاد می ده البته خوب جواب می ده باور کنید امتحانش ضرر نداره)

____________________

گوگول خان دیشب باهام شرط بست که من تاصبح خوب می شم و شرط سر.......

البته من که می دونم اینجوری می گی که من انرژی مثبت بگیرم زود خوب بشم همسر.

_____________________

تازگیها به صورت خیلی مزمن عشق در درونم جوونه زده .

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1390ساعت 22:2  توسط گوگولی خانوم  | 

سلام

دوستای خوبم .

من این هفته رفتم خونه مامان گوگول خان دعوت بودم خوش گذشت جاتون خالی:دی

گوگول خان اومد دنبالم رفتیم خونشون .حرف زدیم... سالی تاک دیدیم..گفتیم خندیدیم........

گوگول خان خیلی دوستت دارم.اینجا می نویسم تا یادم باشه چقدر خوبی و چقدر دوست داشتنی.

عاچقتم.خیلی حس خوبیه.

اس ام اس می دم :راستی گوگول خان اسمتو تو گوشیم گذاشتم:my love

گوگول خان اس ام اس می ده:فشار کار عصبیم کرده.

حالا اون جمله به این جمله چه ربطی داشت من نمی دونم شما ربطشو پیدا کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1390ساعت 21:22  توسط گوگولی خانوم  |